ايگناتى يوليانوويچ كراچكوفسكى ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
45
تاريخ نوشته هاى جغرافيايى در جهان اسلام ( فارسى )
موى فراوان داشتند و بعضى ديگر سترده موى بودند . و اين گروه در هيئت و شكل مسلمانان بودند . آخرينشان نشان ضربت شمشير به چهره داشت و گويى همان روز ضربت خورده بود . از كسانى كه ما را به آنجا برده بودند از حالشان پرسيديم ، گفتند كه به روزهاى عيد پيش آنها مىرويم و همهء مردم ولايت از شهرها و دهكدهها بر در غار فراهم مىشوند و چند روز اينجا اقامت داريم ، ولى كسى دست به آنها نمىزند ، لباسشان را از خاك پاك مىكنيم ، ناخنشان را مىگيريم ، موى سبيلشان را كوتاه مىكنيم ، و سپس آنان را به وضعى كه مىبينيد مىخوابانيم . پرسيديم اينان كيانند و سرگذشتشان چيست و از چه وقت اينجا بودهاند ؟ گفتند در كتابهاى خودشان ديدهاند كه اينان چهار صد سال پيش از مبعث مسيح ، عليه السّلام ، اينجا بودهاند و پيغمبرانى بودهاند كه در يك زمان مبعوث شدهاند ، و از كارشان بيش از اين نمىدانند . حادثهء دوم از قصّه عباده ، كه دينورى ، مورّخ مشهور ، نقل كرده تا كنون مورد توجه واقع نشده ، شايد به اين جهت كه از روى غفلت به عبد الله بن صامت انتساب يافته نه به عباده . به احتمال قوى مسئوليّت اين غفلت به عهدهء نسخه برادران است نه مورّخ . براى آنكه فكرى از اين داستان به دست داشته باشيم همهء قصّه را نقل مىكنيم : از عبد اللّه بن صامت نقل كردهاند كه گويد ابو بكر همان سال كه به خلافت رسيد ، مرا به سوى پادشاه روم فرستاد كه او را به اسلام دعوت كنم يا به جنگ بخوانم و برفتم . ما به قسطنطنيّه رسيديم و بزرگ روم به ما اجازه داد و بر وى در آمديم و بنشستيم و سلام نكرديم . آنگاه از ما چيزهايى دربارهء اسلام پرسيد ؛ سپس مرخصمان كرد و باز روز ديگر ما را بخواست و خادمى را بخواند و چيزى با او بگفت و او برفت و صندوقى بياورد كه خانههاى بسيار داشت و بر هر خانه درى كوچك بود . يكى از درها را باز كرد و پارچهاى سياه از آن در آورد كه تصويرى سپيد در آن بود از مردى بىنهايت زيبا با صورتى چون قرص ماه در شب چهارده . گفت : اين را مىشناسيد ؟ گفتيم : نه . گفت : اين پدرمان آدم ، عليه السّلام ، است . سپس آن را به جاى خود گذاشت و در ديگر گشود ، و پارچهاى سياه از آن درآورد كه تصوير زيباى پيرى نكو روى بر آن بود با چهرهء گرفته به حالت غمزده و غصّهدار . گفت : اين را مىشناسيد ؟ گفتيم : نه . گفت : اين نوح است . سپس در ديگر گشود و پارچهاى سياه درآورد كه تصويرى سپيد مانند صورت پيغمبر ما [ حضرت ] محمّد [ ص ] و پيغمبران ديگر در آن بود و چون آن را بديديم بگريستيم . گفت : چرا مىگرييد ؟ گفتيم : اين تصوير پيغمبر ما محمّد [ ص ] است . گفت : شما را به دينتان اين تصوير پيغمبر شماست ؟ گفتيم : آرى تصوير